X
تبلیغات
از کوچه رندان

از کوچه رندان

مدرک !

دیروز مدرکم را پس از کش و قوس های فراوان گرفتم!مدرکی که تکه کاغذی با تکه عکسی و چند خط نوشته و چند مهر و امضا چیز دیگری نیست...تمام دانش  وسواد من در این تکه کاغذ خلاصه شد.هر جا بخواهم کار کنم باید این تکه کاغذ مرا معتبر معرفی کند و بدون این تکه کاغذ من هیچم!

من هم مثل خیلی های دیگر که تعدادشان در این دوره زمانه کم نیست لیسانس گرفتم!یک کار معمولی و ساده به نظر اکثریت قریب به اتفاق مردم.کاری که برای انجام آن باید چهار ساعت کنکور را تحمل کنی و چه بهتر که آن قدر به خودت و یا بهتر بگویم به ظرفیت دانشگاه های کشور اعتماد داشته باشی که هیچ فشار و استرسی را نیز تحمل نکنی.

بعد از این که وارد دانشگاه شدی هم بالاخره دوازده ترم فرصت داری به هر طریقی شده٬ با تقلب٬ سه ترم مشروطی و یا تملق و چاپلوسی برای استاد نرم نرمک درس هایت را پاس کنی و به این مهم نایل شوی !

امروزه ارزش هر کسی به مدرکی است که در دست دارد نه به فهم و شعوری که هیچ مدرکی نمی تواند حتی ذره ای از آن را نمایان سازد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:27  توسط نیروانا  | 

برای تو...

براي تويي كه فكر مي كني زير اين گنبد كبود، آسمان شهرت كم رنگ تر و خاكستري تر از آسمان غربت است...

 

وقتي بر فراز اين آسمان نيلگون به پرواز در آمدي به خاطر بياور كه قلبت را جايي ميان بدرقه كنندگان جا گذاشته اي و جسمت را به همراه دو سه چمدان كوچك و بزرگ به همراه مي بري.

اي كاش چشمان نمناك مادرت و تمام كساني كه دوستت دارندرا مي ديدي، اي كاش مي دانستي آن جا هم تكه اي از همين زمين گرد و دوار است، آن جا هم همين خورشيد با رفتن و آمدنش روز و شبت را رقم خواهد زد و آن جا هم از آزادي جز مجسمه اي و شايد نام خياباني چيز ديگري نخواهي ديد...

اي كاش مي دانستي علي رغم تمام كاستي ها،‌كمبود ها و نابرابري ها خدا همين نزديكي هاست، آن قدر نزديك كه با هر دم و بازدم حسش مي كني،‌در هر مسيري كه پاي بگذاري دستت را مي گيرد و قدم به قدم با تو مي آيد...

اي كاش مي دانستي آن جا هم انسان ها همين رنگند،‌آن جا هم انسان ها از صبح تا شب به اين سو و آن سو مي دوند ولي مطمئنم كه تو در ميان آنان هم  به دنبال چهره اي آشنا و شرقي خواهي گشت...

كه مي گويد كه آسمان همه جا يكرنگ است؟هميشه آسمان وطن آبي تر و زيباتر و دوست داشتني تر است...

اي كاش مي دانستي كه فقط تويي كه مي تواني عظمت و شكوه خفته ايران زمين را بيدار كني.كوروش بزرگ از فراز مقبره آب گرفته اش به تو مي نگرد،‌آينده در دستان توانمند توست...

 

حرف هايم تمام شد! اين ها دلتنگي هاي من بود ! حال مي تواني با خيالي آسوده بار سفر ببندي و به سوي سرزمين روياهايت سفر كني.پيشرفت در انتظار توست و وطن نيز.خدا به همراهت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:42  توسط نیروانا  | 

شهر رویا ها

امروز روز زيبايي است...آسمان آبي آبي است ،‌ابرهاي پنبه اي سرتاسر آسمان را فرا گرفته اند و خورشيد از  آن بالا زل زده است به من.

امروز عينك خوش بيني به چشم زده ام...نمي دانيد چقدر همه چيز زيبا به نظر مي آيد!حتي چيزهايي كه روزهاي پيش نفرت مرا برمي انگيخت امروز به عناصري خنثي تبديل شده اند كه حتي ذره اي هم زيباييهاي امروز را تحت الشعاع خود قرار نمي دهد.

شهر و هرچه در آن است توجه مرا بيشتر به خود جلب مي كند...درختان باوجودي كه شادابي و طراوت روزهاي اول بهار را ندارند هنوز هم سبزند.كوه ها از دور چشمك مي زنند و با وجودي كه دماوند را نمي بينم جايش را بين كوه ها تصور مي كنم.قله اي مخروطي و زيبا درست شبيه هماني كه وقتي كودك بودم در نقاشي هايم از كوه مي كشيدم.نوك تيز و سر به فلك كشيده، تا آن جايي كه خورشيد غروب مي كند.

راه ها، پرپيچ و خم و سبز تا بين كوه ها كشيده شده اند.و ساختمان هايي سر به فلك كشيده كه جلوي ديد مرا مي گيرند ولي جرياني از حيات را بين تك تك آجرها و اجزايش حس مي كنم...

برج ميلاد كه تا امروز فقط برجي غول پيكر به نظرم مي آمد توجهم را جلب مي كند به اين فكر مي كنم كه تهران از فراز آن چقدر ديدني مي تواند باشد حتي زيباتر و رويايي تر از بام تهران و لحظه اي آرزو مي كنم لحظه اي  از فراز آن نظاره گر شهري باشم كه روزي با نفرت و ترس پايم را در درونش گذاشتم ولي امروز چنان دلبسته اين شهرو مردمانش شده ام كه از تصور تركش بر خود مي لرزم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:26  توسط نیروانا  | 

زندگي عبور شتابزده ابري بهاري است كه لحظه اي مي بارد و لحظه اي بعد باد آن را پراكنده مي كند و با ظهور دوباره خورشيد حتي اثري از آن باران هم نمي ماند.

زندگي تكرار درسي ملال آور و يكنواخت است كه مجبوري هر روز آن را دوره كني ولي نه تنها چيز بيشتري از آن نمي فهمي بلكه هر روز بر تنفرت نسبت به آن افزوده مي شود.

 زندگيقدم نهادن در مسيري سرسبز و زيباست كه هر چه بيشتر پيش مي روي بيشتر مجذوبش مي شوي ولي نمي داني چه خطراتي در پشت اين درختان زيبا در كمين توست و غافلي از اين كه يك لغزش كوچك با تو چه خواهد كرد.

و  زندگي تماشاي منظره اي زيبا از ميان مه و برف و بوران است....

من هيچ گاه فلسفه زندگي و هدفدار بودن آفرينش را زير سوال نمي برم.مي دانم اين جهان با حساب و كتاب ساخته شده است و هيچ چيز تصادفي نيست ولي واقعا نمي دانم اين هدف چيست و اين حساب و كتاب بر چه اساسي است.

نمي دانم شايد آن قدر گناهكارم كه مانند "يهودي سرگردان" محكومم به اين كه بدون هيچ هدف و دلخوشي در اين دنياي بزرگ سرگردان باشم و شايد ترس از مرگ است كه در اقيانوسي بزرگ و متلاطم مرا دلخوش به پاره چوبي نموده است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:31  توسط نیروانا  |